مامان جوجو , جوجوشو دید
دوشنبه 28 تیر 1389 امروز مامانت برای اولین بار تو سونو گرافی تو رو دید و گفت انگشتاتو تو هوا تکون میدادی و بای بای می کردی. ...
نویسنده :
عمه جون
0:51
مام یه نی نی داریم
چهارشنبه 2 تیر 1389 امروز همه یه مهمانی دعوت داشتیم و چون مامانت حالش خوب نبود نیامد. دیگه همه فهمیدن ما یه نی نی تو راه داریم و همه تبریک گفتن و خیلی خوشحال شدن. ...
نویسنده :
عمه جون
0:42
شنیدن صدای قلب جوجو
دوشنبه 31 خرداد 1389 امروز مامانت برای اولین بار صدای قلب تو رو شنید و دکتر گفت که جوجومون جاش عالیه. ...
نویسنده :
عمه جون
0:35
تمام شدن نگرانیها (همه چی آرومه من چقدر خوشحالم)
این روزها مامان و بابات خیلی نگران جواب میزان اشعه بودن تا اینکه بالاخره جواب اومد و چون میزانش کم بود گفتن جای نگرانی نیست و همه چیز خوبه و تو اون موقع 6 هفته داشتی. راستی اینم بگم که همه این کارای آزمایشاتو ...
نویسنده :
عمه جون
0:28
شوکه شودن مامان جوجو
دوشنبه 10خرداد 1389 مامانت رفت دکتر و بعد از آزمایش در کماله ناباوری فهمید که حامله اس. و چون تازه رفته بود رادیولوژی دکتر به خاطره اشعه فرستاد انژی اتمی برای فهمیدن میزان اشعه... ...
نویسنده :
عمه جون
23:38
مقدمه عمه خانوم
سلام عرفانی امروز برای اولین بار شروع کردم به نوشتن وبلاگت تا روزی بدم به خودت تا هر چی که دوست داری توش بنویسی,به امید آن روز و اینکه مثل مامانت نویسنده خوبی بشی... الان که شروع به نوشتن کردم تو 3 ماه داری. ایشالا که بزرگ شدی و خوندی خوشت بیاد. ...
نویسنده :
عمه جون
22:49


