مامان جوجو و احساساتش درونیش
.gif)
این متن دوشنبه 20 دی 1389 ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مامان جوجو نوشته شده:
در درونم انگار پر است از احساس,از آن زمان که احساس کردم موجودی در درونم
زندگی می کند.هم چیزی در دلم فرو ریخت و هم شوری در دلم زنده شد.
باور نمی کنم,که این بار ما موجودی که وجودش به وجود ما وابسته است دعوت کردیم
که به این دنیا بیاید.
زندگی چهار فصلی است که یکی پس از دیگری سپری میشود و تا چشم بر هم زدنی
رو به پایان است.
انگار همین دیروز بود که من برای ازدواجم مردد بودم و دلشوره داشتم.
6 سال گذشت و اینک که در ماه آخر بارداریم هستم باورم نمی شود که من تا چند
هفته دیگر می توانم فرزندم را در آغوش بگیرم.
پسرم که اسمش را عرفان گذاشتیم.
امیدوارم روزی از داشتن چنین پسری احساس شعف کنم.
(راستی اینم بگم دکتر برای 11 بهمن وقت زایمان طبیعی داد واسه مامان جونت)


مامان جوجو و احساساتش درونیش
