مامان جوجو و احساساتش درونیش
این متن دوشنبه 20 دی 1389 ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط مامان جوجو نوشته شده: در درونم انگار پر است از احساس,از آن زمان که احساس کردم موجودی در درونم زندگی می کند. هم چیزی در دلم فرو ریخت و هم شوری در دلم زنده شد. باور نمی کنم,که این بار ما موجودی که وجودش به وجود ما وابسته است دعوت کردیم که به این دنیا بیاید. زندگی چهار فصلی است که یکی پس از دیگری سپری میشود و تا چشم بر هم زدنی رو به پایان است. انگار همین دیروز بود که من برای ازدواجم مردد بودم و دلشوره داشتم. 6 سال گذشت و اینک که در ماه آخر بارداریم هستم باورم نمی شود که من تا چند هفته دیگر می توانم فرز...
نویسنده :
عمه جون
11:00
اسم جوجو
جوجومون پسمله
مامان جوجو , جوجوشو دید
دوشنبه 28 تیر 1389 امروز مامانت برای اولین بار تو سونو گرافی تو رو دید و گفت انگشتاتو تو هوا تکون میدادی و بای بای می کردی. ...
نویسنده :
عمه جون
0:51
مام یه نی نی داریم
چهارشنبه 2 تیر 1389 امروز همه یه مهمانی دعوت داشتیم و چون مامانت حالش خوب نبود نیامد. دیگه همه فهمیدن ما یه نی نی تو راه داریم و همه تبریک گفتن و خیلی خوشحال شدن. ...
نویسنده :
عمه جون
0:42
شنیدن صدای قلب جوجو
دوشنبه 31 خرداد 1389 امروز مامانت برای اولین بار صدای قلب تو رو شنید و دکتر گفت که جوجومون جاش عالیه. ...
نویسنده :
عمه جون
0:35
تمام شدن نگرانیها (همه چی آرومه من چقدر خوشحالم)
این روزها مامان و بابات خیلی نگران جواب میزان اشعه بودن تا اینکه بالاخره جواب اومد و چون میزانش کم بود گفتن جای نگرانی نیست و همه چیز خوبه و تو اون موقع 6 هفته داشتی. راستی اینم بگم که همه این کارای آزمایشاتو ...
نویسنده :
عمه جون
0:28
شوکه شودن مامان جوجو
دوشنبه 10خرداد 1389 مامانت رفت دکتر و بعد از آزمایش در کماله ناباوری فهمید که حامله اس. و چون تازه رفته بود رادیولوژی دکتر به خاطره اشعه فرستاد انژی اتمی برای فهمیدن میزان اشعه... ...
نویسنده :
عمه جون
23:38


