عرفانعرفان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

عرفان جیگره عمه

فسقلی

                                                                                     یک هفته حدودا از به دنیا آمدنت گذشته و نافتم افتاد,دیگه هم خوشگلتر شدی هم راحتر میشه حمامت کرد,تو این یه هفته هنوزم خوابه درستی نداری و خیلی هم گریه ...
18 ارديبهشت 1390

ورود عرفان به خانه

    12 بهمن  1389 روزی که واسه اولین بار عرفان وارده خانه اش شد امروز قراره از بیمارستان مرخص بشی و بیای تو خانه ای که توش سالیان سال همراه با پدر و مادرت زندگی کنی و ایشالا به بهترین مراحل تو زندگیت برسی. مامان جونم برای ورود تو و مامانت کلی گل تزیین کرد. ظهر بود که تو و مامانت رو آوردن خانه,واسه اولین بار بغلت کردم وای خیلی با حال بود ولی خودمونیم ها خیلی کوجولو بودی... اینم عکس اولین ورود به خانه,الان که با مامانت عکس هاتو نگاه میکنیم می گیم چقدر زشت بودی اون موقع ها . شوخی میکنم,تو اگه زشت ترینم باشی واسه ما خوشگل ترین بچه روی زمینی. ...
18 ارديبهشت 1390

عرفان اخمو

                                                                          الان چند روزی میشه که آمدی خانه,نه خواب داری نه خوراکه درست حسابی,بیچاره مامان بابات هر دو فقط چند ساعت بیشتر نمیخوابن,بابات که هر روز تو مترو خوابش میبره از بی خوابی. مامان جونتم...
17 ارديبهشت 1390

آرزوی عمه شدن

                                                                                 اینجا دیگه از تاریخ های دقیق خبر ندارم ولی همین روزها بود که من و مامان جون و               &nb...
17 ارديبهشت 1390

متن هدیه

                                                                                     این متن رو هدیه میدم به تو و مامان وبابات. امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسید گویی بساط عیش مداوم به من رسید نور ستاره ای در شب تولدش انگار که فرش...
17 ارديبهشت 1390

ملاقات با فرشته کوجولو

    ساعت 4:30 مامانت بیهوش شد و  تو ساعت 4:44 تو بیمارستان کیان به وسیله خانم دکتر قاسمی به دنیا آمدی که نزدیک به اذان صبح میشد. کرو کثیف و تپل و مپل,بند ناف هم سه دور دوره گردنت پیچیده بود,انقدر وقتی نگذشت  که ماما از اتاق آمد و گفت هر دو خوبن و الان فرشته کوچولو رو میارن تا ببینیمش. بالاخره انتظارها به سر رسید و فرشتمونو آوردن,کوپه بابات بودی با موهای روشن. بردنت واسه شستشو و چکاب کامل,مام فقط صدای گریه هاتو میشنیدیم و از طرفی نگران مامانت بودیم. زن دایی و دایی جونتم اومدن و یه لحظه آمدن تو رو دیدن,رفتم نماز صبحمو خوندم و واسه سلامت بودن فرشت...
17 ارديبهشت 1390

لحظه شماری برای در آغوش کشیدن فرشته کوچولوم

  تا اینجا هر چی گفتم حرف های من بود و اتفاقات آن شب,حالا می خوام از حس های مامانت وقتی می خواست تو رو به دنیا بیاره و بردنش اتاق عمل بگم. این جملات را دقیقا از نوشته های مامانت می نویسم: وقتی برای سزارین منو به اتاق عمل بردن اصلا احساس ترس نداشتم,بر عکس تمام عمل هام و دلیلش این هست که میدونی می خوای چیزی رو به دست بیاری که نه ماه آرزوی دیدنش و در آغوش کشیدنش را داشتی,حتی نمی دونی چه شکلیه فقط لحظه شماری میکنی برای دیدارش.نه ماه اونو در درون خودت پرورش دادی و حالا زمان دیدار فرا رسیده و شور وشعف تمام وجودتو پر کرده,دوست داری هر چه زودتر ا...
17 ارديبهشت 1390

امروز خدا میخواد بهمون یه فرشته کوچولو بده

    11 بهمن 1389 ساعت نزدیک به 3 صبح من بیدار بودم و پای کامپیوتر که دیدم همه چراغ ها روشن شده,رفتم از مامان جون پرسیدم چی شده؟که گفت بابات آمده گفته کیسه آب جناب عالی پاره شده,منم زودی دوییدم پیش مامانت و پرسیدم چی شده؟گفت هیچی یه لکه کوچولو دیدم.از دسته این بابات با این خبر دادناش .مامان جون و مامان و بابات هر سه رفتند بیمارستان انقدر زود رفتن که نشد منم برم باهاشون. ولی انقدر سره باباجون غر زدم که منم می خوام برم که یه ربع هم نگذشته بود مام راه افتادیم سمته بیمارستان, قبل رفتن تلفن کردم خانه اون یکی مامان جون و بابا جونت و گفتم مامانتو بردن ...
17 ارديبهشت 1390