امروز خدا میخواد بهمون یه فرشته کوچولو بده
11 بهمن 1389 ساعت نزدیک به 3 صبح
من بیدار بودم و پای کامپیوتر که دیدم همه چراغ ها روشن شده,رفتم از مامان جون
پرسیدم چی شده؟که گفت بابات آمده گفته کیسه آب جناب عالی پاره شده,منم زودی
دوییدم پیش مامانت و پرسیدم چی شده؟گفت هیچی یه لکه کوچولو دیدم.از دسته این
بابات با این خبر دادناش
.مامان جون و مامان و بابات هر سه رفتند بیمارستان انقدر
زود رفتن که نشد منم برم باهاشون.
ولی انقدر سره باباجون غر زدم که منم می خوام برم که یه ربع هم نگذشته بود مام
راه افتادیم سمته بیمارستان, قبل رفتن تلفن کردم خانه اون یکی مامان جون و بابا
جونت و گفتم مامانتو بردن بیمارستان.
وای عرفانی اگه بدونی چه بارون سیلی می یامد و آن شب واقعا شبه زیبایی بود,
خیابان ها خلوت خلوت وتنها صدای باران بود و از شلوغی های روزها هیچ خبری نبود,
تو با وجودت گلت کلی نعمت آوردی برامون.
وقتی رسیدم بیمارستان دو تا مامان جونات نشسته بودن پشته اتاقی که مامانت توش
بود و منتظره دکتر بودن,باباتم در حاله بدو بدو های پذیرش.
تا اینکه خانم دکتر آمد و گفت مامانت نمیتونه طبیعی زایمان کنه و اجازه سزارین از
بابات گرفتن و گذاشتن واسه آخرین لحظه ها مامانتو ببینیم.
ساعت بین 4:15 تا 4:30 مامانتو بردن اتاق عمل و ما همه نگران و مضطرب پشته اتاق
عمل منتظره یه فرشته کوچولو و مامان فرشتمون بودیم.


امروز خدا میخواد بهمون یه فرشته کوچولو بده 
