لحظه شماری برای در آغوش کشیدن فرشته کوچولوم
تا اینجا هر چی گفتم حرف های من بود و اتفاقات آن شب,حالا می خوام از حس های
مامانت وقتی می خواست تو رو به دنیا بیاره و بردنش اتاق عمل بگم.
این جملات را دقیقا از نوشته های مامانت می نویسم:
وقتی برای سزارین منو به اتاق عمل بردن اصلا احساس ترس نداشتم,بر عکس تمام
عمل هام و دلیلش این هست که میدونی می خوای چیزی رو به دست بیاری که نه
ماه آرزوی دیدنش و در آغوش کشیدنش را داشتی,حتی نمی دونی چه شکلیه فقط
لحظه شماری میکنی برای دیدارش.نه ماه اونو در درون خودت پرورش دادی و حالا
زمان دیدار فرا رسیده و شور وشعف تمام وجودتو پر کرده,دوست داری هر چه زودتر
اون دست و پاهای کوچولویی که هر از چند مدتی لگدی نثارت می کرد ببینی و ببوسی.
دیگه وقت بیهوش کردن رسید,یه آیه الکرسی واسه سلامتی هر دومون خوندمو دیگه
هیچی نفهمیدم تا تو اتاق ریکاوری که به هوش آمدم.
البته دلم می خواست بیهوش نباشم تا صدای اولین گریه ات را بشنوم.


لحظه شماری برای در آغوش کشیدن فرشته کوچولوم 
