عرفانعرفان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

عرفان جیگره عمه

آرزوی عمه شدن

                                                                                 اینجا دیگه از تاریخ های دقیق خبر ندارم ولی همین روزها بود که من و مامان جون و               &nb...
17 ارديبهشت 1390

متن هدیه

                                                                                     این متن رو هدیه میدم به تو و مامان وبابات. امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسید گویی بساط عیش مداوم به من رسید نور ستاره ای در شب تولدش انگار که فرش...
17 ارديبهشت 1390

ملاقات با فرشته کوجولو

    ساعت 4:30 مامانت بیهوش شد و  تو ساعت 4:44 تو بیمارستان کیان به وسیله خانم دکتر قاسمی به دنیا آمدی که نزدیک به اذان صبح میشد. کرو کثیف و تپل و مپل,بند ناف هم سه دور دوره گردنت پیچیده بود,انقدر وقتی نگذشت  که ماما از اتاق آمد و گفت هر دو خوبن و الان فرشته کوچولو رو میارن تا ببینیمش. بالاخره انتظارها به سر رسید و فرشتمونو آوردن,کوپه بابات بودی با موهای روشن. بردنت واسه شستشو و چکاب کامل,مام فقط صدای گریه هاتو میشنیدیم و از طرفی نگران مامانت بودیم. زن دایی و دایی جونتم اومدن و یه لحظه آمدن تو رو دیدن,رفتم نماز صبحمو خوندم و واسه سلامت بودن فرشت...
17 ارديبهشت 1390

لحظه شماری برای در آغوش کشیدن فرشته کوچولوم

  تا اینجا هر چی گفتم حرف های من بود و اتفاقات آن شب,حالا می خوام از حس های مامانت وقتی می خواست تو رو به دنیا بیاره و بردنش اتاق عمل بگم. این جملات را دقیقا از نوشته های مامانت می نویسم: وقتی برای سزارین منو به اتاق عمل بردن اصلا احساس ترس نداشتم,بر عکس تمام عمل هام و دلیلش این هست که میدونی می خوای چیزی رو به دست بیاری که نه ماه آرزوی دیدنش و در آغوش کشیدنش را داشتی,حتی نمی دونی چه شکلیه فقط لحظه شماری میکنی برای دیدارش.نه ماه اونو در درون خودت پرورش دادی و حالا زمان دیدار فرا رسیده و شور وشعف تمام وجودتو پر کرده,دوست داری هر چه زودتر ا...
17 ارديبهشت 1390

امروز خدا میخواد بهمون یه فرشته کوچولو بده

    11 بهمن 1389 ساعت نزدیک به 3 صبح من بیدار بودم و پای کامپیوتر که دیدم همه چراغ ها روشن شده,رفتم از مامان جون پرسیدم چی شده؟که گفت بابات آمده گفته کیسه آب جناب عالی پاره شده,منم زودی دوییدم پیش مامانت و پرسیدم چی شده؟گفت هیچی یه لکه کوچولو دیدم.از دسته این بابات با این خبر دادناش .مامان جون و مامان و بابات هر سه رفتند بیمارستان انقدر زود رفتن که نشد منم برم باهاشون. ولی انقدر سره باباجون غر زدم که منم می خوام برم که یه ربع هم نگذشته بود مام راه افتادیم سمته بیمارستان, قبل رفتن تلفن کردم خانه اون یکی مامان جون و بابا جونت و گفتم مامانتو بردن ...
17 ارديبهشت 1390

روز شماری آمدن جوجو

                                                                                                            ...
17 ارديبهشت 1390